شاهدخت سرزمین ابدیت
برف هایی که آب می شوند... ناودان هایی که می نوازند... می نوازند شعرهایی از اعماق کودکی و گذشته... سپید...سپید...سپید سپید چون برف...حتی نگاهش هم سپید پیرمردی خمیده همچون همه ی پیرمردها.یک تعریف کلیشه ای:کلاه و عصا و کت و شلواری تمیز و کمری خمیده و چشمانی....خسته... چشمانی خسته از به دنبال چون تویی بودن. نگاهت که می کند , نمی دانی تو را می بیند یا مانند شیشه ای بدون زنگار در برابر دیدگانش قد علم کرده ای و هر تابش نگاهش از وجودت عبور می کند و به چیزی در ورای تو می نگرد! سرش را نیمه بلند می کند و چشمان خسته اش را به تویی که چون گمشده اش هستی می دوزد.نگاهش خالی است...و پر از سوال!!! شاید تو را تصویری از دخترکی می بیند که روزگاری افسونش کرده بود! شاید با چشمانش می پرسد که دختری شبیه به خودت را در 50-60 سال پیش سراغ داری آیا؟ و تو غوطه می خوری در تمام سوال های پرسیده و نپرسیده اش. و تنها یک چیز بر لب می آورد...تو چقدر شبیه خاطراتم هستی!!! و می گذرد... پ.ن: شب های امتحان در خوابگاه حال و هوای گاه تلخ و گاه شیرینکی به من سر میزد.جای همه خالی... نزدیک دو ساله که نقاشی رو اونجور که دلم می خواست و می خواد دنبال نمی کنم.... دیروز حالم یه کم گرفته بود.تو این مدت رنگ و پالت و حتی قلموهام رو هم بخشیدم به دیگرون... دستم خالی بود و هیچ وسیله ای واسه نقاشی رنگ روغن نداشتم و از طرفی هم تابلوی نیمه تمامی که به دیوار اتاقم وصله بهم دهن کجی می کرد. از صبح کله سحر هم که کلافه بودم ولی تصمیم خودم رو واسه شروع دوباره ی نقاشی گرفته بودم... ساعت ۱۱ از خونه زدم بیرون و رفتن آبتین... اصلا وارد این فروشگاه که میشم روحم پرواز می کنه...می شه یه بچه ی شر که هی میدوه این طرف و اون طرف و نمی تونم یه جا ثابت نگهش دارم. خوشبختانه فروشنده ها هم این حس و حال رو میشناسند... ۱ ساعت و نیم تو فروشگاه اینور اونور رفتم و از رنگ و قلمو و پالت گرفته تا پایه بوم تاشو و کیف لوازم نقاشی چوبی رو خریدم.کلی حالم خوب شد. تابلوی خیال رو تموم کردم...حالا خیالم راحت تره هوا گرم است...اما هنوزم نیمه شب ها شیشه ها سردند و می گریند یا شاید... از حرارت نگاه عاشقانه ی تو بیمار شدند کاین چنین غرق تب و اندوهند و بدن هاشان سرد ســـــرد خیس از شبنم عشقی دیرین اینچنین می گرید بگذار برخیزم... نیمه شب باز به بی خوابی من می خندد پی چشمان تو در پنجره ها می گردم صورتم را به همان شیشه ی تر می بندم گوش بر زمزمه ی پنجره ها می بخشم یک نفر از پس ان... زیر شمشاد ته کوچه ی ما زیر لب گفت: خـــــــــــدا.... دنیای دور و اطراف هر کدوم ما از جذاب ترین داستان ها و رومان ها هم پرماجراتر و جذاب تره.فقط لازمه که حواسمون رو جمع کنیم و کمی بیش تر ببینیم.... یک مرداد تولد بابامه واسه نماز سر اذان زد بیرون منم فرطی پریدم و بعد از کلی پیاده روی زیر نور ماه یه تارت و فشفشه و ...خریدم و اومدم خونه. کیک نگرفتم چون خیلی خامه و چربی داره. در خونه رو هم قفل کردم بنده خدا اومده بود هی کلید مینداخت و زنگ میزد...منم داد میزدم الان میام...حالا پشت در بودما اخه چیکار کنم این فشفشه ها روشن نمی شد(از این بزرگ باحالا برقا رو هم خاموش کردیم...بالاخره پدر وارد شد با یک دست بر سینه و خنده بر لب...چیزیش نبودا مدل خوشحالیش اینجوریه که یه دستش رو به سینه اش میذاره پ.ن:۱-خیلی بدشانسی اوردم...کلی واسه خودم افه گذاشتم که نه کیک خوب نیست چربیش میره بالا حالا تارت هر چی می تونست شیرین بود... ۲-بعدش ازش پرسیدم چه فکری می کردی پشت در...گفت :هیچی گفتم لابد کار دارید ۳-خیلی حرص خوردم تا کاغذ کادوهارو پیدا کنم. باز کن پنجره ها را که نسیم امسال باید عید خیلی خیلی قشنگی باشه.نمیدونم چرا اینو میگم ولی حس عجیبی دارم.انگار که روحم از زیر پوست بدنم داره جوونه میزنه. عید نوروز به همه ی شما دوستای مجازی نه حقیقی حقیقی مبارک _سلام. _سلام بفرمایید. _سارا خانم شمایید؟ _بله خودم هستم.شما؟ _نشناختی نه؟! _متاسفانه نه. صداش غمگین شد و با بغض گفت. _من مامان الهه هستم. منم با خجالت تمام و در حالی که حرارت زیاد صورتم رو حس می کردم سلام و احوال پرسی اولیه رو تصحیح کردم و صمیمانه تر تکرارش کردم. _خوبین شما؟ _بله مرسی.شما چطوری ؟ مامان اینا خوبن؟احوالی نمی پرسی؟ _می دونین که سرم خیلی شلوغ بود این چند وقته.هیچ جایی نمی رفتم.ولی اتفاقا دیشب یادتون افتادم و به مامانم گفتم که دیگه کاری ندارم و حالا باید با شیرینی و کادو یه سری به مامان الهه بزنم . _لطف می کنی عزیزم. _نه لطف نیست .این وظیفه است الهه از من توقع داره. _دیشب جوابای کنکور که اومد یاد توو دوستاش افتادم .همش می خواستم حال و احوالتون رو بپرسم ولی می دونستم که تو نخ درس خوندنید و نمی خواستم که مزاحمتون بشم ولی دیشب دیگه گفتم که باید سراغتون رو بگیرم که چی کار کردین. _مرسی .ممنون.این از لطفتونه که من رو مثه دختر خودتون الهه می دونین.راستش من پزشکی قبول شدم. اینو که گفتم زد زیر گریه.با صدای لرزان و گریه الود می گفت: _پس الهه ی من قبول شد.تبریک می گم.وقتی یکی از بهترین رشته ها رو قبول شدی من دیگه می تونم چی بگم.الهه شاد شد.الهه ی من قبول شد. بغض گلوم رو گرفته بود.خودم رو خیلی کنترل کردم. _همش منتظر بودم که جواباتون بیاد و بعدم زنگ بزنم به تک تک دوستای صمیمی الهه و ببینم که چیکار کردین که اولیشم تویی. .................... چقدر زود می گذره.همین 2 سال پیش بود که توی همین وبلاگ خبر رفتن الهه رو نوشتم.ولی حس الانم با اون موقع زمین تا اسمون فرق می کنه.چون می دونم که الهه خیلی خوشحال و اسوده است فقط از خدا می خوام که به مامانش صبر و تحمل بیشتری بده .مثل همون اولا گریه می کنه و انگار نه انگار که 2-3 ساله که دخترش مرده.اصلا غمش سرد نشده. اینو ننوشتم که کسی احساس ناراحتی و غم بکنه چون این حس اصلا الان در خودم نیست و کاملا خوشحالم.صدای خنده های الهه هم در دالان گوشم می پیچه.راحته و با خوشحالی میدوه دیگه اون سرطان لعنتی ازارش نمیده.خوشحاله که شفا گرفته و به شیمی درمانی و جواب ناامیدکننده ی دکترا و عمل گرون قیمت استخوان پا وفک هم نیازی نداره.خوشحاله... سر بزنیم به دوستای قدیمی و ببینیم که چه لذتی داره خاطره ها رو زنده کردن.همون بحث هایی رو که با هم یه زمانی می کردیم رو دوباره تکرارش کنیم .گوشی تلفن رو برداریم به چند تاشون یه زنگی بزنیم و حالی بپرسیم.بخندیم.از همه چی رها بشیم.مثه یه بادبادک معلق در هوا و باد که نخی بهش وصل نیست ... .......................................................................................................................... دوستای گلم برای اسم جدید وبلاگم یک عدد کمکی کنین.(هنوز نمی دونم که اسمش رو هم عوض کنم یا نه)نظر بدیننننننننننننننننن اسمای قشنگ و تک. دوستون دارم. مرا به عاطفتی گرم و خوش پناهی نیست مگر روی به سوی تو اورم... مادر تو ارامی مانند اسمان و خورشیدی در میان داری که بر جهان دل من گرما می بخشد تو ارامی مانند دریا با موج هایی نوید بخش اما تا ان زمان که دل من نشکند ان زمان است که طوفانی پر از اندوهی چه شب ها که شانه هایت مرحم اشک هایم هست چه شب ها که با نام تو تنها دلم ارام می گیرد تو مانند یک کوه پایداری که بران تکیه می زنم می شکنی اما دم بر نمی اوری و دوباره می ایستی شجاع بودن در نترس بودن نیست تو می ترسی و با همه وجود مرا از اتش وامی رهی می خروشی و طوفان می شوی اما شبها برای خستگی شانه هایت تنها خود می گریی و خدا عشق تو زلالترین و پاکترین عشق هاست دوستت دارم چون وجود داری...مادر
پ.ن: یه عکس خیلی قشنگ واسه این پست داشتم ولی به لطف بعضیا همه جا فیلتره... عید اومده خونه تکونی کن دلتو اب پاشی کن دور و بر منزلتو گردگیری کن عکس پدر مادرتو ایرونی باش بالا نگه دار سرتو کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید: "میگویند فردا شما مرا به زمین میفرستید؛ اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم؟" خداوند پاسخ داد: "از میان بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفتهام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد." اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه. گفت:" اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند." خداوند لبخند زد: "فرشته تو برایت آواز میخواند و هر روز برای تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود." کودک ادامه داد: "من چطور میتوانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمیدانم؟" خداوند او را نوازش کرد و گفت: "فرشته تو، زیباترین و شیرینترین واژههایی را که ممکن است بشنوی، در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی." پ.ن تو اینترنت ولو بودم که به این داستان برخوردم چون خیلی ازش خوشم اومد گذاشتمش تا شما هم بخونیدش وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید وقتی زمین ناز تو را از آسمان ها می کشید وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی یا عاقلی یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد آدم زمینی تر شد و عالم به ادم سجده کرد پ.ن عاشق این شعرم برا خالی نبودن اپ گذاشتمش. دلم مهمونی می خواد یه مهمونی بزرگ(گندهههههه). قراره یه تحول بزرگ ایجاد کنم که مهمترین بخشش به وبلاگم اختصاص داره شاید دیگه شاهدختی نباشه شاید...شاید... دلیل عنوان پستم رو که فکر کنم فهمیدین خودتون نمی دونستم بابام انقد طرفدار داره یه چیزی هم یاد گرفتم اینکه همه باباها شبیه بابای من هستن و من اینو نمی دونستم یکشنبه ای به اتفاق خانواده رفتیم بهشت مادران تو این وسایل ورزشی گشت می زدم که یه صحنه ی قشنگ دیدم یه مادر و پسرش که تقریبا 13-14 سالش بود و البته نابینا بود با هم راه می رفتن و با وسایل بازی می کردن قشنگیش این بود که مامانه دست پسرش رو گرفته بود و به سمت هر وسیله ای که می رفت راهنماییش می کرد و پسره وسیله رو لمس می کرد و بعد ازش استفاده می کرد صبر و مهر یه مادر چقد می تونه قشنگ باشه بیاین یاد بگیریم با هم مهربون باشیم دیدین بعضی وقتا دل ادم از همه می گیره منم امروز اینجوری شده بودم نمی دونم چرا ولی دلم مثل همیشه با بابام صاف نبود انگار هر چی ناراحتی تا حالا از دستش داشتم امروز ریخته بود بیرون کلی با خودم کلنجار رفتم و گریه کردم بابای من یه بابای اسمونیه همیشه به همه اعتماد می کنه و من از این کارش رنج می برم تا حالا به هیچکس توهین نکرده امروز به اندازه ی تموم زندگیم دلم از دستش پر بود به خاطر اینکه چرا انقد خوبه؟ چرا تو این دوره زمونه ای که همه تشنه ی پول و مقامن انقد راحت از مالش دل می کنه؟ بعضی وقتا هم فکر می کنم که همه ی ادمایی که با دین وایمونن همینجورین اونوقته که شیطون میره تو جلدم و می گم کاش با دین و ایمون نبود ولی نه.......هر چی هم ازش دلگیر بشم می خوام خودش باشه خود خودش باشه باروون...باروون...باروون عاشق این کلمه ام دیروز وقتی دیدم باروون می باره از خوشحالی یه نیمچه جیغ زدم چرا بعضی از ماها وقتی باروون می گیره تو خیابونا میدویم و فحش و ناسزا به زمین و زمان می دیم بعضی ها هم که اصلا بدون چتر دمه پنجره هم نمی تونن برن جلوی خونه ی ما یه ساختمان سه طبقه هست دختر کوچولوی طبقه ی پایین با چترش اومده بود تو بالاکنشون و از قصد زیر ابی که از بالا می ریخت وایساده بود وقتی این صحنه رو دیدم خیلی خوشم اومد بچه ها چقد قشنگ فرصتای شادی رو برای خودشون بوجود میارن دلم باروون می خواد دارم از تو می نویسم شوخی نیست همه حرف های دلم هم این نیست و چرا دستان تو همیشه زبر است؟ دارم از تو می نویسم شوخی نیست به نام ... پدر و این برای توست تویی که می دانم هیچگاه این را نخوهی خواند این دفعه می خواهم برای تو بنویسم تویی که هیچوقت برایت اینکار را نکرده ام و تو با ان روح عظیم و شانه های گسترده در ساده ترین کلام خلاصه می شوی تا در زبان کودکی خردسال اولین کلمه ی زندگی باشی و تو با ان همه هیبت در اولین حروف الفبای زندگی جا می گیری همانند اب روانی و اولین املای ما اسم تو است بابا اب داد . و هر چه که دگرگون شود قابل درک نیست ولی تو و نامت اگر هم دگرگون شوی هنوز مثل اب روانی و می شود گفت از اب هم بهتری و اگر نامت را دگرگون کنیم دیگر نمی نویسیم ( بابا اب داد) چون بابا خود دریاست و انقدر روح بزرگت به اندازه ی دهان کوچکم ساده و روان شد که اولین کلامم با تو اغاز شد همیشه ایستاده ای مانند ابشاری بزرگ بر زمین می کوبی و چون درختی در عمق قلبم ریشه داری و نه از مادر کمتری و نه از فرشته ای اسمانی و کتاب عشقت را بار دیگر از سر خواهم گرفت به نام ... پدر




ادامه مطلب

ادامه مطلب





)

(اینتل کچوال من)
.jpg)
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه ی چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند .......
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تو چه کرد
با سر و سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن...









کودک با ناراحتی گفت: "وقتی میخواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟" خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: "فرشتهات دستهایت را کنار هم میگذارد و به تو یاد میدهد که چگونه دعا کنی." کودک سرش را برگرداند و پرسید: "شنیدهام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی میکنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟" خدا پاسخ داد: "فرشتهات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود." کودک با نگرانی ادامه داد: "اما من همیشه به این دلیل که دیگر شما را نمیتوانم ببینم، ناراحت خواهم بود." خداوند لبخند زد و گفت: "فرشتهات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت؛ گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود."
در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهایی از زمین شنیده میشد. کودک میدانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامییک سوال دیگر از خداوند پرسید: "خدایا! اگر باید همین حالا بروم، لطفاً نام فرشتهام را به من بگویید." خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: "نام فرشتهات اهمیتی ندارد. به راحتی میتوانی او را مادر صدا کنی." 



به جونه خودم 99%کامنتام اینو می گفت
چه بهشتی










ولی راستش رو بگم خیلی ساده است

بده کسی رو نخواسته 

چرا انقد راحت از همه چی می گذره؟











چند روز پیش اقای خونشون داشت بالاکن رو می شست شیر اب رو هم باز گذاشته بود
(الان بحث ما اخلاقیات نیست)


یه عالمه باروون



